صفحه
در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر
کنيد...
باسلام به وبلاگ دفاع مقدس خوش آمدید.
محاكمه و مجازات صدام، حاكم خونريز بعثي و ديكتاتور وحشي عراق كه اكنون با سيل اعترافات خود غربي ها، ديگر ابهامي در نوكري و سرسپردگي او به آمريكا و غرب باقي نمانده است، در حاله اي از اتهام باقي مانده است. او گرگ خونريزي است كه كشتار هاي هزاران نفري، اعدام ها و شكنجه هاي بي نظير او در حق ملت عراق و تجاوز وحشيانه او به ايران و كويت جزو اسناد مهم تاريخي است. او كسي است كه وحشيانه ترين جنايات جنگي را در حق بشريت مرتكب شده است. او ركورد دار جنايت در زمينه هاي ديگر نيز هست، او اولين كسي است كه در طول تاريخ از سلاح شيميايي بر عليه شهرهاي مسكوني استفاه كرده است. بمباران شهر سردشت و سپس بمباران شيميايي شهر حلبچه و قتل و عام بيش از 5 هزار شهروند كرد عراقي و هزاران جنايت ديگر در كارنامه ي سياه او ثبت شده است.
اما با اين پرونده ي قطور خيانت و جنايت در حق بشريت، او از سوي مدعيان غربي حقوق بشر به عنوان اسير جنگي دستگير شده است و آمريكايي ها به صراحت اعلام كردهاند كه او به عنوان اسير جنگي دستگير و محاكمه خواهد شد.
واقعهيي كه در زير مي خوانيد يكي از هزاران جنايات كلكسيون وحشي گري هاي نظام بعثي صدام است كه براي تنفر از او و اربابان غربي اش آن را برايتان انتخاب كرده ايم:
كاميون هاي روسي پنجاه و هفت جسد كودك عراقي را كه بر اثر شكنجه هاي وحشيانه قرون وسطايي رژيم بعث چشمانشان از كاسه درآمده و رنگشان بر اثر خون ريزي شديد سفيد شده بود، به سوي شهر سليمانه حمل مي كردند.
اين پنجاه و هفت كودك از جمله 300 تا 500 كودكي بودند كه توسط دولت عراق بين ماه هاي سپتامبر و اكتبر 1985 از شهر كرد نشين سليمانيه براي بازجويي، دست چين شده بودند و حالا پيكر بي جان آن ها در ازاي 150 دينارـ آن هم به عنوان هزينه كفن و دفن به خانواده هايشان تحويل داده مي شد.

روزنامه ي آبزرور چاپ لندن در روز 15 مارس 1987 با انتشار اين مقدمه در گزارش پيرامون كشتار كودكان در عراق بر افشاي جنايات رژيم صدام در بازداشت و شكنجه ي كودكان و نوجوانان مناطق كرد نشين اين كشور پرداخته است. اين گزارش به قلم «هدگا گراهام» نويسندهي اين روزنامه به رشته ي تحرير در آمده بود كه، در محافل خبري دنيا بازتاب وسيعي به همراه داشت. متن اين گزارش را با هم مي خوانيم:
*مقام دولت عراق اخيراً پنجاه و هفت جعبه را كه توسط كاميون هاي «رايت» (وسايل نقليه عظيم الجثه ساخت شوروي) حمل مي گرديد، به «سليمانيه» شهر كرد نشين عراق باز گرداندند در هر يك از اين جعبه ها جسد يك كودك قرار گرفته بود كه چشمانشان از كاسه درآمده و رنگشان ظاهراً به خاطر خون ريزي شديد سفيد شده بود.
اجساد اين كودكان به وابستگان شان تحويل داده نشد و آن ها مجبور شدند با دفن آنان در يك گور دست جمعي موافقت نموده و 150 دينار به عنوان هزينه ي كفن و دفن پرداخت كنند.
يكي از اكراد عراقي كه در لندن زندگي مي كند خبر مرگ پسر دايي خود را طي تلفني از سوي وابستگانش و دادن اين پيام رمز كه «سين در مدرسه مردود شده است» دريافت كرد. سين 14 سال داشت.
سازمان عفو بين الملل خواهان يك اقدام عاجل در مورد حادثه مزبور گرديد و هفته گذشته نيز در اجلاس كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو بيانيه اي را صادر نمود. اين 57 كودك از جمله 300 تا 500 كودكي بودند كه توسط دولت عراق بين اواخر سپتامبر تا اواسط اكتبر 1985 از شهر كردنشين سليمانه براي بازجويي دست چين شدهاند. بر اثر منابع كردها، بعضي از اين كودكان آزاد شدند ليكن هنوز از سرنوشت 350 كودك ديگر خبري در دست نيست.
سازمان عفو بين الملل كه در آن موقع درخواست بدون نتيجه اي از دولت عراق در مورد آزادي آن ها به عمل آورده بود، معتقد است كه كودكان مزبور ظاهراً به عنوان گروگان گرفته شده بودند تا وابستگان اين افراد، به ويژه «فراريان از خدمت» و «اعضا سازمان هاي چريكي كرد» خود را تسليم مقامات عراقي كنند.
سازمان عفو بين الملل اظهار مي دارد كه گفته مي شود بعضي ديگر به عنوان خبر چين بازداشت شده اند تا به عنوان اطلاعاتي از آنان در رابطه با فعاليت هاي نيروهاي چريكي، پيش مرگان و طرفداران آنان و از جمله فعاليت هايي كه ممكن است اعضا و يا وابستگان آن ها به عمل آورند، به دست آورد.

سازمان عفو بين الملل همچنين بعضي از اتهامات را در مورد شكنجه شدن كودكان عنوان كرده است يكي از افرادي كه ادعا مي كند شاهد عيني اين امر بوده و در حال حاضر در اروپا زندگي مي كند، خود را به روزنامه «آبزرور» معرفي نمود. او كه به جرم داشتن تماس با اتحاديه ميهن پرستان كردستان به زندان افتاده بود، اظهار مي دارد:
هنگامي كه كودكان كرد را كه به گمان او بين 12 يا 17 سال داشتند، به زندان آوردند، او در همان زندان به سر مي برد.
وي گفت: «براي ما تماس با اين كودكان ممنوع شده بود بنابراين ما مجبور بوديم كه فقط به تماس با نگاه با اين كودكاني كه با شقاوت عجيبي با آن ها رفتار مي شد، اكتفا كنيم. چندي بعد، مقامات امنيتي 7 زنداني ديگر را به سلول ما آوردند.
خداي من سلول به حدي كوچك بود كه فقط چند تا بچه مي توانستند روي زمين نشسته يا جابهجا شوند. سلول بسيار سرد و بدون فرش و پنجره بود.
«هر ساعت مأمورين امنيتي در سلول را باز مي كردند و سه يا چهار زنداني ـ چه مرد يا كودك ـ را براي شكنجه كردن، با خود مي بردند.»
«تحمل چنين وضعي براي جوان تر ها بسيار مشكل بود. آن ها از وحشت مي لرزيدند و فرياد مي زدند. فضاي سلول غير قابل تحمل تر مي شد و كف سلول خون آلودتر مي گرديد.»
«اوسط شب مأمورين امنيتي آمدند و سه كودك ديگر را با خود بردند. ليكن از آن جايي كه با آنان به طور وحشيانه اي رفتار شده بود، اين كودكان را به بيمارستان نظامي منتقل كردند. البته روشن بود كه مقامات نمي خواستند آنان در چنين وضعيتي بميرند. يكي از آنان به ما گفت: «پزشكي در همان بيمارستان به مأمورين امنيتي گفته بود كه ديگر آن ها را شكنجه ندهند، چون اين بار تاب تحمل آن را نخواهند داشت.»
«بعضي از كودكان تلاش مي كردند كه روي زمين بخوابند، كودكي در بيمارستان روي زمين دراز كشيده بود؛ به تصور ما خوابيده بود ولي بقيه ي كودكان مي دانستند كه او مرده است.
طلبه ي بسيجي شهيد «سيد مرتضي شفيعي» علاقه ي خاصي به فرمانده شهيد گروهان اخلاص «مجيد غزيعلي» داشت و در فراق او مي سوخت. او که دانشجوي رتبه ي بيست و يکم رشته ي حقوق دانشگاه تهران بود، به عشق شهادت و وصال مجيد لحظه شماري مي کرد.
سيد پشت عکسي از مجيد نوشته بود:
| آنان که خاک را به نظر کيميا کنند |
| آيا شود که گوشه چشمي به ما کنند؟ |
او در آخرين روزها مدام آيه ي «ارضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة» آيا به جاي زندگي آخرت به حيات دنيايي بسنده کرده ايد؟ را زمزمه مي کرد و بدين گونه خبر از عروج سرخ ملکوتي خود مي داد.
او در عمليات «کربلاي 4» به محبوب خويش پيوست. (حجت الاسلام محسن شفيعي – برادر شهيد «سيد مرتضي شفيعي»)
در يکي از نامه هاي شهيد «غلامرضا شهروي» آمده است: «اگر از من بپرسيد بزرگترين آرزويت چيست، پاسخ مي دهم هيچ هيچ هيچ! فقط شهادت شهادت شهادت در راه الله و اسلام و تشيع! باور کنيد هميشه ناراحت هستم و از خداوند مي خواهم که مرا شهيد کند. (مصاحبه با خانواده شهيد)
در يکي از روزهايي که «احمد» از جبهه به مرخصي آمده بود – وقتي نزديک به بازگشت ايشان به جبهه بود – او را ديدم که در اتاقي تنها به نماز ايستاده، اشک مي ريزد و با خداي خود چنين راز و نياز مي کند:
«خدايا! مگر من چقدر گناه کرده ام که تو اي پروردگار عالم، شهادت را نصيب اين بنده حقير نمي کني؟»
از مناجات او گريه ام بلند شد. احمد متوجه شد و برخاست اشک هاي مرا پاک کرد و گفت: «برادرم گريه مکن!» گفتم: «چگونه گريه نکنم وقتي حال تو را مي بينم.» گفت: «آخر برادر، تمام همسنگرهايم در کنارم در جبهه شهيد شده اند. من براي آنها گريه مي کنم.» بعد ادامه داد:
«برادر! اين دفعه که من به جبهه بروم، ديگر باز نمي گردم. اين گفته ي مرا عملي کن، اگر من شهيد شدم تو ديدي دست هايم سالم است، به مسؤولان ستاد تشييع شهدا بگو که دست هاي مرا از تابوت بيرون بگذارند که همه ي مردم ببينند من از اين دنيا با دست خالي رفتم و مردم به ثروت و مال دنيا دل نبندند و بدانند که با دست هاي خالي از اين دنيا خواهند رفت و تنها چيزي که به همراه خود به آن دنيا مي برند بيشتر از يک کفن نيست!» بعد گفت: «به گفته هايم عمل کن و سنگرم را خالي مگذار.»
دست به گردن همديگر انداختيم و گريه کرديم و احمد روز بعد به جبهه رفت و ديگر بازنگشت. (برادر شهيد «احمد صيادي»)
چند روز قبل از اينکه «حيدرعلي» به جبهه اعزام شود به يکي از دوستاني که براي ديدن او به منزل آمده بود گفت: «من خيلي دوست دارم شهيد شوم ولي لياقت ندارم، اي کاش حداقل جانباز مي شدم. ولي مي دانم لياقت جانباز شدن هم ندارم. اين کاش حداقل دست هايم مثل حضرت عباس(ع) در اين راه هديه مي شد.»
پس از شهادت، وقتي پيکر مطهر او را به شهر آوردند يکي از دوستانش به من گفت: «مي خواهم چيزي به شما بگويم که با ديدن پيکر شهيد ناراحت نشويد؛ دو دست همسرتان مثل حضرت عباس(ع) از بدن جدا شده است. (همسر شهيد «حيدرعلي عرب لو»)
مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزههای علمیه فشار وارد میکرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم میگذشت.مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.
مطهری به سال 1331 به تهران آمد و در مدرسه مروی به تحقیق مشغول شد و سه سال بعد به عنوان استاد دانشگاه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی آغاز بکارکرد.فعالیتهای سیاسی مطهری بطور جدی با قیام 15 خرداد 1342 آغاز شد.در زندگینامه مختصری که در مقدمه آثار وی چاپ شده (1372، شرح حال آمده در این قسمت عمدتا متکی بر همین زندگینامه است) .چند بار زندان و بازداشت در کارنامه فعالیتهای وی ثبتشده است که اولین آن 15 خرداد 42 بود.مطهری در رهبری مذهبی هیاتهای مؤتلفه اسلامی هم شرکت داشت.وی در سال 1346 به اتفاق جمعی دیگر در تاسیس حسینیه ارشاد نقش مهمی بر عهده گرفت و پس از بروز مشکلاتی با دیگر اعضاء در مسجد الجواد، مسجد جاوید و ارک تهران به فعالیتهای خود ادامه داد.مطهری در شرایط به ثمر رسیدن نهضت اسلامی از معتمدین و مشاورین اصلی امام خمینی بود و از سوی ایشان در تشکیل شورای انقلاب عهده دار مسئولیتهایی گشت.وی سرانجام در سال 1358 از سوی گروه تروریستی فرقان که گرایشات افراطی ضد روحانی داشتند، ترور شد. مطهری تنها فرد از جمع افراد مطرح در این فصل است که با چنین انجامی روبرو گردید.
مطهری یکی از پرکارترین نویسندگان و عالمان مسئول دین در دوران معاصر است.تا تاریخ نگارش این فصل در (دیماه 76) 11 مجلد بزرگ مجموعه آثار وی ویرایش و منفتح شده است، (در واقع 14 جلد است، ولی مجلدات 8، 11، 12 هنوز منتشر نشده است) و با لحاظ کردن حجم نوارهای سخنرانی که بشکل کتاب عرضه شده یا میشوند و همچنین دست نوشتهها و چاپ مجدد و ویرایش شده دیگر آثار مطهری به نظر میرسد که این مجموعه به رقم معتنابهی بالغ گردد.مطهری از نگاه آثارش بیش از هر چیز یک متکلم یعنی مدافع عقاید دین با استفاده از عقل است.
با توجه به این که، مطهری این دفاع کلامی را به حوزههای اجتماعی نیز گسترش داده و بررسی آثار وی بهترین بیانگر حساسیتهای اجتماعی روحانیون و اندیشمندانشیعی در مذهب در عصر ماست.همانگونه که در قسمتخاصههای اندیشمندان ذکر شد، مخاطب قرار دادن جوانان، یک اصل مهم بود و این در آثار مطهری و علی شریعتی که پس از وی گفته خواهد شد، برد و گسترش بیشتری یافته است.مطهری در امر سازماندهی دین و مساله اصلاح طلبی در داخل، روحانیت و مرجعیت فعال بود و یکی از نویسندگان کتاب «مرجعیت و روحانیت» (1340) پس از فوت بروجردی است.او همچنین سعی داشت که بر تبلیغات و نگرشهایی که جدایی اسلام و ایران را تشویق میکردند، با نگارش کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» پاسخ بدهد.مطهری در دفاع از جنبههای اعتقادی - اجتماعی اسلام ابایی نداشت که در نقش مقاله نویس در مجله «زن روز» در دوران حکومت محمد رضا شاه ظاهر شود.این مجله در میان اهل دین، چهره موجهی نداشت، ولی مطهری در این مجله به مسائل زنان پرداخت.دو اثر مهم مطهری در امر حقوق زنان و چهره اجتماعی آنان «نظام حقوق زن در اسلام» و «مساله حجاب» است.
مبارزه با الحاد و نفوذ اعتقادی مارکسیسم یکی دیگر از جنبههای کلامی مطهری را تشکیل میداد.
«علل گرایش به مادیگری» یک بررسی آسیب شناسانه از نفوذ مادیگری در جامعه ایران است.شرح و توضیحات وی بر مجلدات اصول فلسفه و روش رئالیسم از استادش یعنی علامه طباطبایی، بخشی دیگر از فعالیتهای فلسفی - کلامی مطهری است.اثر یاد شده و همچنین «شرح بر منظومه» و آثاری از این دست، تلاشی ایضاح گرایانه در بعد فلسفی اندیشه اسلامی است.همچنین باید به تفسیر برخی از سور قرآن اشاره کرد.خلاصه باید اذعان داشت که مطهری حجم عظیمی از آثار را در زمینههای مختلف بوجود آورد که برای علاقمندان و پژوهشگران منبع کم نظیری از مباحث اسلامی و اجتماعی را رقمزده است.
در قسمت پیشین گفته شد که مطهری بیش از هر چیز یک «متکلم» بود.این وجه «کلامی» مغایرتی با وجوه فلسفی یا فقهی وی ندارد، بلکه بیشتر در صدد برجسته کردن محور اندیشههای اجتماعی - اعتقادی مطهری است.مطهری در راستای احیاء معرفت و اندیشه دینی به پیوند حوزه و دانشگاه توجه خاص داشت.وی از جمله معدود روحانیون برجسته بود که با روشنفکران دانشگاهی مراوده داشت و سعی میکرد از این طریق هم با عالم اندیشه از جمله اندیشههای برخاسته از غرب آشنایی بیشتری پیدا کند و هم با عمل خود نشان دهد کدام یک از اقشار و نیروها را مخاطب پیام و اندیشه خود قرار داده است.او میخواست که به نسل جوان و دانشگاهی بگوید که ماهیت و جوهر دین و اسلام چیست و از سوی دیگر، به نوبه خود برای حوزهها و روحانیون از برداشتهای علمی و آموزههای رایج در علوم انسانی - اجتماعی حرف و حدیث داشته باشد.
کلامی بودن مطهری یک خصلتبارز دیگری هم دارد و آن اصلاح گرایی وی میباشد.مطهری تنها در صدد پاسخگویی به شبههها و آنچه که ممکن بود حملات به اسلام خوانده شود نبود، بلکه به جد میکوشید قالبهای رفتاری یا باوری مسلمانان را هم مورد نقادی قرار دهد.همچنین میتوان افزود که این اصلاح گرایی از گونهای نبود که به نفی دست آوردهای علمی یا بی توجهی و نفی یکسره آموزههای اجتماعی - انسانی منجر شود.البته نباید از این عبارت، اینگونه مراد کرد که مطهری متمایل به التقاط یا دست کم قرائت دین از دریچه اعتقادی و معرفتی معاصر بود.حتی میتوان استدلال معکوس کرد و وی را از مهمترین کسانی دانست که حساسیتبسیار در مورد کلام وقالبهای باوری و رفتاری که ممکن بود جای اصل دین گرفته شود، از خود نشان میداد.به نظر وی بهره گیری از علوم و آموزهها یا چالشهای کلامی - اعتقادی به غنای معرفت دینی یاری میرسانند، ولی این خطر هم وجود دارد که آنچه معرفت و هسته اعتقادی دین خوانده میشود، هماهنگ با این آموزهها و علوم گردد.اصلاحگرایی کلامی مطهری با چنین حساسیتهای توام بود.

پيام رهبر ممعظم انقلاب اسلامي به مناسبت روز تجليل از شهدا و اثار گران
«بسم الله الرحمن الرحيم»
نام مبارك شهيدان و نامگداري يك روز از هفته دفاع مقدس به ياد پرخاطره آنان حامل مضموني بزرگ است.اين كار نمادين بدين معني است كه هيچ ملتي بدون فداكاري قادر نخواهد بود از هويت و عزت و ناموس ملي خود وارزش ها باورها و حقوق خود دفاع كند.گريز از عرصه هايي كه زور گويان و مستكبران جهان بر ملت هاي آزاده تحميل مي كنند،سرانجامي جز تحقيرشدن و آنگاه گرفتارشدن در چنبره ستم و تجاوز انسان نخواهد داشت.اين درس را ملت رشيد و بيدار ما به همه آموخت و در تاريخ ماندگار ساخت.امروز جهاد پرشكوه فلستين مظلوم كه بادست خالي،صهيونيست هاي خشن و سنگدل و تا دندان مسلح را عاجز و بيمناك كرده اند، ادامه همان درس جاودانه است و پا در گل ماندن نيرو هاي اشغال گر در عراق،حاصل اين سرمشق كار آموز است در آن مرز و بوم.
شهيدان،گوهر تابناك بر پيشاني دفاع مقدس اند و از اين روست كه هر دل آگاه و وجدان پاكي،تكريم وسپاس آنان را بر خود فرض مي شمرد و هر آرزومند سربلندي پرچم اسلام و هر مومن به بشارت هاي قرآن،برآنان درود مي فرستد.پروردگارا،بهترين اسلام و رحمت خود را بر آنان نثار فرما و آنان را با برترين بندگانت محشور كن.
«سيد علي خامنه اي»
پارتی بازی
از شدت عصبانیت دستانم می لرزید.
صورتم سرخ شده بود.
كاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی كاغذ و نوشتهای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشكلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، كاش زمین مرا میبلعید و زمان مرا به هزاران سال پیشتر پرت میكرد.
مدتی بعد نامهای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو، هركاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتیبازی شده است، اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازیات راداشتم.
زندگینامه شهید آوینی
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد
"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد:
"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."
مجموعهی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.
"یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد."
کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید:
"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاندند وظایف و تعهدات اداری.
اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.”
اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.
شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامهی تدریس صرفنظر کرد. مجموعهی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقالهای بلند به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامهی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینهی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامهی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعهی این مقالات در کتاب "آینهی جادو" که جلد اول از مجموعهی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمعآوری و به چاپ سپرده شد.
سالهای 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل میشود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بیاعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامهی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غربزدگی و روشنفکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.
مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.
تعداد فراوانی از رزمندگان کفر ستیز دوران دفاع مقدس پیش از آنکه قبای سبز شهادت را بپوشند، این توفیق بزرگ الهی را پیدا کردند که به طریقی ـ در خواب یا بیداری، با ندا و سروشی یا الهامی ربانی و مانند آن ـ از پرواز عاشقانه خود آگاه شوند. گویا آن عزیزان ملزم به کتمان این علم نبودند، بلکه به عکس مأموریت داشتند آن را در قالب نوشتهای ـ اعم از نامه یا وصیتنامه و جز آن ـ به دیگران منتقل کنند. انتشار این علم به دیگران فلسفه و حکمتهای زیادی ممکن است داشته باشد. به نظر میرسد هر یک از آنها آماده ساختن دیگران برای غم جانکاه شهادتشان بودهاند. البته این حکمت در مورد شهادتنامههایی که دیگران از محتوای آنها قبل از پرواز شهید آگاهی یافته بودند، میتواند درست باشد. ولی در مورد شهادتنامههایی که بعد از عروج شهید به دست مردم رسیده، صادق نیست. احتمالاً فلسفه آن(1) تکریم و بزرگداشت شهید بوده. یعنی خداوند میخواسته به این وسیله به دیگران منزلت والای شهید و برخورداری او از علم به شهادت خویش را اعلام فرماید تا مردم به مقام وی غبطه بخورند و کوشش نمایند همپایه او شوند یا در راهی که او رفته، گام بردارند. به هر حال در این نوشتار نامهها و وصیتنامهها و آثار مکتوبی از شهدا که در آنها شواهد و قراین و نشانههای صریح که دلالت بر اطلاع آن فرهیختگان از پروازشان میکند، گرد آمده است. البته فقط به نقل آن بخش از این آثار پرداختهایم که مرتبط با موضوع بوده است. دخل و تصرّفی هم در آنها نکردهایم فقط در جاهایی که در عبارتها نقصانی مشاهده میشد، کلمه یا کلماتی را در کروشه افزودهایم، زیرا معتقدیم که پیام نامهها و وصیت نامه به اندازه کافی غنی و با ارزشاند و نیازی به تغییر ندارند. و چون ساده و بی پیرایه بیان شدهاند، محتاج به شرح و توضیح نمیباشند.
مأخذ این نوشتار ـ اضافه بر چند منبع چاپی ـ پروندههای برخی از شهدای استام قم و استان آذربایجان غربی و شهرستان دامغان است.
سید مجتبی تاج زاده قمی در نامهای که ظاهراً آن را به عنوان وصیتنامه نگاشته، بعد از حمد و سپاس خداوند گوید:«پدرجان، مادرجان، خواهران و برادران عزیزم، اگر از شهادت من غمی بر شما وارد شد، یاد پسر فاطمه(س) کنید. به یاد صحنه کربلا با آن سختیهایش و به یاد غریبی اباعبداللّه(ع) اشک بریزید. و برای مصیبت زینب(س) گریه کنید... و به خاطر خدا صبر کنید بر آنچه که بر شما وارد میشود...شکر خدا را به جا آورید که چنین سعادتی(شهادت) را به من، و چنین فرزندی را به شما ارزانی داشت... تا بتوانیم پیش خدا بگوییم که ما پیرو حسین هستیم.»
شهید سید ابوالفضل شیخ زاده در وصیتنامه گوید:«خداوندا، ای معبود، به این بنده حقیر و گناهکارت، ذلیل و معصیت کارت سعادت و لیاقت دیدار عطا نمودی و شهادت را روزیش فرمودی. معبودا، بی نهایت تو را شکر گویم از اینکه مرا به دیدن یاران بردی، و ما را در آن دنیا با یاران حسین(ع) همنشین ساختی. این احساس را در خود میبینم که دارم (تازه) متولد میشوم، زندگی جاویدان خود را آغاز میکنم.»
شهید سید مجید آذرنگ در فرازی از وصیت نامه خطاب به والدینش گوید:«از شما میخواهم که بعد از شهادت من همچون کوه استوار....باشید. و افتخار کنید که یکی از فرزندان ناقابلتان را در راه خدا فدا کردید. ای پدر و مادر، اگر شما به زیارت کعبه رفتید، من هم به زیارت خدای کعبه شتافتم. اگر شما با لباس سفید محرم شدید، من هم با لباس رزم احرام کردم. شما در روز عید قربان گوسفند قربانی کردید و من، خودم را. شما سعی بین صفا و مروه، نمودید، من بین خیمه و قتلگاه. شما با سنگ رمی جمره کردید و من با فشنگ شیطانهای ملحد و منافق را نشانه رفتم. شما حجرالاسود را بوسه زدید و من ریگهای تفتیده کربلای جنوب را...»
مجید در دنباله به مادرش گوید:«امیدوارم که خداوند این قربانی را از توی هاجر به فضلش قبول فرماید.»
شهید سید طاهر دارابی چهرهقانی در وصیتنامه خطاب به همسرش گوید:«من امانتی بودم که خداوند متعال به شما داده بود. و اکنون خداوند امانتش را از شما گرفته. شما شکرگزار باشید که امانتش را به خودش تحویل دادید. ای همسرم، من بعد از شهادت،
شما را به خدا میسپارم...»
ابوالفضل مرادی در وصیتنامه مینویسد:«من بارها در خود تفکر میکردم. میاندیشیدم که آیا این فیض عظیم و گرانبها ـ که همانا شهادت است ـ نصیب من حقیر میگردد؟ و در حال حاضر این را در خود احساس کردهام که با بدنی پاره پاره به لقاء اللّه میشتابم و جمال دل آرای پیغمبر(ص) و ائمه معصومین را از نزدیک نظر (می)کنم. و این باعث سربلندی من است.»
ابوالفضل پاروبخش در وصیتنامه گوید:«خدایا، خوشحالم از اینکه به من توفیق دادی که پای به پای رزمندگان در جنگ با کفار بجنگم و عاقبت در راه تو شهید شوم.»
وی در فراز دیگر خطاب به والدینش مینویسد:«از شما بیشتر تشکر میکنم. از اینکه مثل پدران و مادران دیگر برای من گریه نکنید. چون (در این صورت) وظیفه خود را (خوب) انجام دادهاید و خوشحال هم باشید که فرزندتان در راه خدا و قرآن و اسلام شهید شده است.»
ابوالفضل در پایان گوید:«از تمام خویشاوندان خداحافظی میکنم و آنها را به خداوند تبارک و تعالی میسپارم...خداحافظ. ان شاء اللّه دیدار در بهشت موعود.»
علی رحیمی در وصیتنامه گوید:«وصیتم را آغاز میکنم. وصیت یک پاسدار که سرتاپایش عشق به خدا دارد. وصیت یک پاسدار که به خاطر حفظ ناموس و حیثیت اسلام از خانهاش و زن و بچهاش دست کشیده و به دیار غربت سفر کرده که امید به بازگشت ندارد که بازگشت او فقط به سوی بقیة اللّه میباشد. انا للّه و انا الیه راجعون...»
شهید در بخش دیگر خطاب به پدرش مینویسد:«سخنی چند با پدرم. بس افتخار میکنم که پدری همچون شما دارم(که) فرزندش را در راه اسلام میدهد. هیچ نگران نباشید که من همچون علی اکبر،یاور حسین هستم. و به یقین میدانم که شما نیز حسینوار در مرگ فرزندتان صبر خواهید کرد...شما باید صابر باشید و افتخار کنید که فرزندتان به خاطر اسلام و نگهداری از حیثیت مملکت اسلامی به شهادت میرسد.»
وی در جای دیگر خطاب به مادرش میگوید:«و تو ای مادر...سعی کن... صدای (گریه) تو را دشمن نشنود، که دشمن را اعتباری نشاید. آنها از گریه مادر شهید برداشت غلط دارند...(اگر) مادری برای فرزندش گریست، فکر میکنند که مادر شهید از شهادت فرزندش پشیمان است.»
شهید در آخر وصیتنامه به همسرش مینویسد:«همسرم، تو را سفارش میکنم که در تربیت فرزندانم کوشا باشی، و در شهادتم صابر...»
هادی ولی مهانی در بخشی از وصیتنامه خطاب به پدر و مادرش گوید:«پدر و مادر عزیزم...این را هم میدانم که از دست دادن فرزند خیلی سخت است ولی خواهشی که از شما دارم این است که مبادا در میان چشم مردم برای من گریه کنید. چون خون من از خون حضرت قاسم رنگینتر نیست.»
و در فراز پایانی وصیتنامه خطاب به دوستان و رفقا گوید:«میخواهم که سلاح مرا به زمین نگذارید و نگذارید که خون ما ـ که با خون شهیدان کربلا گره خورده ـ...هدر برود و پایمال شود.»
ابوالفضل هادیزاده از جمله دلاور مردانی بود که میدانست شهید میشود. وی در قسمتی از وصیتنامه خویش ـ که آن را در تاریخ 8/3/61 نگاشته ـ گوید:«آری ای پدر و مادر مهربانم، من هم بالأخره به آرزوی دیرینه خود رسیدم و تا آنجا که خون در رگم بود، برای پایدار ماندن لوای اللّه اکبر و اسلام،دست از تلاش و کوشش در راه اسلام عزیز برنداشتم تا بالأخره شهید شدم.»
محمد حسن براتیان نیز از عروج خویشتن باخبر بود. وی در جایی از وصیتنامه خویش گوید:«پدر و مادرم من به آروزی دیرینهام یعنی شهید شدن در راه خدا و برای خدای رسیدم.»
سید جعفر جوینده در وصیتنامه ابراز میدارد:«پدرم، درود خدا بر تو باد که با امضاء نمودن رضایتنامه برای من، در حقیقت شهادتنامه مرا امضا نمودی. مادرم، چون کوه استوار باش و فکر مکن که جوانت از دنیا رفته...مادرم، مبادا از مرگ من ناراحت شوی... برادرم، اگر بعد از من باز هم جنگ بود، جبهه را از یاد نبر... مادرم و پدرم، اگرچه در طول زندگی کوتاهم، فرزند خوبی برایتان نبودم، ولی...مرا حلال کنید... پدر عزیزم و ارجمندم...امیدوارم که این حقیر را عفو بفرمایید. چونکه من در مدت زندگیم شما را آزار دادم و حالا هم حتی بعد از مرگم نیز شما را دردسر میدهم... پدر عزیز و ارجمندم، بعد از شهادت من، همسرم هر وقت که خواست، میتواند ازدواج کند... و یک خواهش از شما دارم. و (آن) این است که هر موقع سر نماز و دعا هستید، همسر من را دعا کنید... چونکه واقعاً اسوه بود و حق همسرداری را ادا نمود، گرچه این زندگی شیرین کوتاه بود.»
شهيد محمود هادوي از روستاي هفتخانه خليل آباد در سال۱۳۶۲درجنوب غرب ايران به فيض شهادت نايل گرديد.شهید محمود هادوی فرمانده گردان امیرالمومنین بوده که عملیات هایی را به .انجامرسانده است.
بخشی از وصیت نامه شهید محمود هادوی:ای خواهران عزیزم! حجاب و عفت و پاکدامنی را سرلوحهي زندگی خودتان قرار دهید و همیشه فاطمهوار و زینبگونه زندگی و مبارزه کنید.

شهيدمجتبي هادوي از روستاي هفتخانه خليل آباد در مريوان به شهادت رسيد او دوران تحصيل خود را در دبيرستان حضرت امام خميني شهرستان كاشمر تحصيل ميكردكه روزي با بعضي از دوستان تصميم به رفتن به جبهه جنگ و پاسداري از دين اسلام كردند بعد از رفتن به جبهه تلاش هاي زياد به شهادت رسيدند.در همین رابطه در روستای هفتخانه مدرسه ای به نام شهید مجتبی هادوی به .
ساخت رسیده است

سردار شهید علیرضا عامری سردار .بسیجی دانش آموز علیرضا عامری فرزند حبیب الله در سال۱۳۴۴در روستای هفتخانه از توابع خلیل آباد به دنیا آمد.دوران ابتدایی و راهنمایی خود را در خلیل آبادگذراند و برای ادامه تحصیل به کاشمر عزیمت کرد.دوران دبیرستان را در دبیرستان امام خمینی ره کاشمر مشغول به تحصیل شد.دو سال در جبه بودوسر انجام در۹/۵/۱۳۶۲به شهادت رسید و حال در آرامگاه شهید مدرس کاشمر به خاک سپرده شد.

شهيد حسين نشاطي از روستاي انصازيه كاشمر در سال ۱۳۶۳ در سردشت كردستان به .شهادت رسيد

روحشان شاد و يادشان گرمي باد.
شهيد حسن لساني از شهرستان كاشمر دوران تحصيل خود را در دبيرستان حضرت امام خميني ره شهرستان كاشمر سپري كرده و در دوران تحصيل به جبهه اعزام شد و به فيض شهادت نايل آمد حال بخشي از وصيت نامه آن شهيد را ميخوانيم:
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب حسن لساني فرزند احمد متولد كاشمر شهادت مي دهم كه هيچ معبودي جز خداي يگانه نيست و شهادت مي دهم كه حضرت محمد(ص)فرستاده و بنده ي اوست و شهادت مي دهم كه حضرت علي جانشين و خليفه ي اوست.
خدايا از فساد دنيا دست مرا گرفتي وبه ديار عشق و عرفان و عبادت بندگي رهنمون كردي و من را در خيل ملائك داخل گردانيدي خدايا اين قلب فقط با عنايت و لطف تو پاك وتطهير داده مي شود.
پروردگارامن را از علاقه مندان حضرت اباعبدلله الحسين و حضرت فاطمه قرار بده.
اي پدر و مادر عزيزم من همچون ديگر عزيزان مي گويم كه حق شما را ادا نكرده ام پس از من ذر گذريد چرا كه در دنيا رضايت خدا بسته به رضايت شماست.شهادت يعني زندگي دوباره جاويد.از باقيات صالحات فراموش نكنيد كه در دنيا به دردتان مي خورد.از دوستان آشنابان اقوام حلاليت بطلبيد تا من در حالت برزخ شاد باشم...
بنده رحمان حسن لساني۳۰/۱/۱۳۶۵
